یلدای متفاوت رزمنده ها در جبهه/ از صفا دادن سر و صورت تا کمپوت به جای میوه

بسته هاى كوچكى كه از طرف كمك هاى مردمى كه آجيل فرستاده بودند را باز كرديم و از كمپوت ها به عنوان ميوه شب يلدا براى يكديگر تعارف ميكرديم .

؛ تصویری که از دفاع مقدس در ذهن خیلی هاست، همان تصاویر رزمنده ها با لباس رزم و سلاح به دست و آرپی جی بر دوش است. اما این، همه جنگ نبود.

رزمنده ها هم اوقات فراغت داشتند، کارهای روزانه شان را می کردند و خیلی وقت ها که نیازی به جنگ و دفاع نبود، سلاح هایشان را کنار می گذاشتند و می شدند عین بقیه آدم های پشت جبهه. به کارهای روزانه می رسیدند، ورزش می کردند، مطالعه می کردند.

سروصورتشان را صفا می دادند و بعضی های دیگر هم هوای همرزمانشان را داشتند و مشغول کارهای خدماتی می شدند. هرکسی با هر مهارتی تلاش می کرد به رزمندگان دیگر کمک کند. یکی نانوایی بلد بود، یکی کفاشی، یکی خیاط بود و یکی دیگر استاد سلمانی.

یکی از رزمنده های دوران دفاع مقدس  خاطراتش را از شب بلدای سال 61 اینگونه بیان می کند: بعد از اينكه نماز مغرب و عشاء را خوانديم و طبق معمول  همه شب زيارت عاشورا خوانده شد، به چادر هايمان رفتيم و منتظر شديم على بى غم  كه مسؤل تداركات بود شام را از قرارگاه بياورد.

من با يكى از دوستان به نام عباس صفادل كنار چادرمون پياز كاشته بوديم و خيلى خوب سبز شده بود، من مقدارى از آن پيازچه ها را چيدم و در روغن سرخ كردم و چند تا تخم مرغ كه از قبل در چادر نگهدارى كرده بوديم را نيز اضافه كردم و سپس خرماها را نيز به آن افزودم و غذاى بسيار لذيذى شد كه به اتفاق خورديم .

اون شب همه بعد از خوردن شام با فرمانده گردان و بقيه به چادر فرماندهى و سپس تبليغات رفتيم تا شب يلدا كنار هم باشيم.

خيلى عجيب بود كه حتى يك لحظه هم از اينكه از خانواده دور هستيم ناراحت نبوديم. وقتى در چادر جمع شديم هر كدام از بچه ها از عمليات هايى كه در آن شركت كرده بودند تعريف مي كردند از شكار تانكها با آر پى جى هفت تا زدن هواپيماهاى دشمن توسط دوشكا ...

بسته هاى كوچكى كه از طرف كمك هاى مردمى كه آجيل فرستاده بودند را باز كرديم  و از كمپوت ها به عنوان ميوه شب يلدا براى يكديگر تعرف ميكرديم .

از شب قبل قرار شده بود بچه ها را براى آشنايى منطقه در شب براى مقدمات عمليات آماده كنيم، من كه در طول روز و چند نفر ديگر براى شناسائى منطقه رفته بوديم و كاملأ از نقطه صفر و نقطه قرمز عبور كرديم و تا نقطه رهائى منطقه را رصد كرده بوديم و با برنامه ريزى قبلى و آمادگى لازم منتظر شديم همه بخوابند، بدون اينكه خودمان بخوابيم، حال آنكه بسيار فعاليت كرده بوديم ولى خستگى را نمي فهميديم.

بچه ها را بيدار كرديم و به ستون يك در حالى كه بيسیم چى در جلو و عقب و من كه آن شب به عنوان بلد چى گردان  بودم در كنار فرمانده گردان  براى شناسائى منطقه به حركت افتاديم و تا صبح پياده روى كرديم.

در ميان افراد كه متاسفانه نامشان را فراموش كردم پيرمرد هفتاد و پنج ساله و نوجوان چهارده ساله به چشم ميخوردند كه همگى از روحيه اى برخوردار بودند كه انسان در كنار آنها اصلأ احساس خستگى نمي كرد.

وقتى از مناطق شناسائى بازگشتيم دقيقأ صبح شده بود كه نماز صبح را به جماعت خوانديم و به چادرها رفتيم و همه خوابيديم كه مي توانم بگويم كه آن شب يكى از بهترين شب يلدا هايم بود كه از خواندن شاهنامه خبرى نبود و هيچ كس براى كسى فال حافظ باز نكرد، در آن شب از انار و هندوانه خبرى نبود، در آجيلى كه مردم فهيم ما برايمان فرستاده بودند از تخمه نيز خبرى نبود ولى نامه هايى كه لابلاى آجيل ها بود ما را سخت سرگرم كرده بود.

و روحیه مان را مضاعف میكرد .


ما چیزى نداشتیم كه وصیت كنیم ، بخاطر همین وصیت نامه ها شبیه به هم بودند ، من دقیقأ یادم هست كه من وشهید عادل صراف نژاد كه متولد عراق بود و در خانه نیز عربى صحبت میكردند وصیت نامه هاى خود را به هم نشان دادیم و او نیمى از وصیت نامه مرا به وصیت نامه خود اضافه كرد و من نیز نیمى از وصیت نامه او را به وصیت نامه خود اضافه كردم.
حقیقتأ یادش بخیر، لحظات مثل باد میگذشت و ما نیز احساس میكردم هر لحظه سبكبالتر میشویم.
دارایى همه معلوم بود، هیچ كس قفل و بست نداشت، هیچ كس از دیگرى چیزى پنهان نداشت.
چیزى نداشتند كه قصه آن را بخورند ، یك پلاكى از گردنشون آویزون بود یا قرآنى تو جیب داشتند یا وصیت نامه اى . هیچ گاه احساس تنهایى نمى كردند.
 همه میخندیدند، نمیدونم به چى؟
فقط میدونم همه عاشق بودند. نمیدونم عاشق چى بودند، فقط میدونم خودشونو متعلق به این دنیا نمیدونستند. اونا اینو فهمیده بودند كه شاید تا لحظاتى دیگر زنده نمانند.
آنها نفس میكشیدند تا بمانند، ولى نه در قفس .......
براى آنها دیگر یلدا و نوروز معنا نداشت .
آنها افسانه رستم و اسفندیار را به فتح المبین و والفجرها تبدیل كردند.
آرى چنین بود قصه شب یلدائى ما، یادش بخیر.

خاطرات و نوشته ها

IMAGE

 گردان اعزامي بسيج مريوان سال 1359   شهید سید یوسف کابلی...


ادامه مطلب ...

IMAGE

گرچه کربلای 4 به ظاهر عملیاتی ناموفق بود اما مطلعی بود...


ادامه مطلب ...

IMAGE

 عمليات والفجر ٤ شهید یوسف کابلی : راوی : حسین اختراعی  ...


ادامه مطلب ...

IMAGE

شهید محسن وزوایی شهيد وزوائي از كودكي بدليل اينكه پدرش...


ادامه مطلب ...

IMAGE

راوي حاج عباس برقي   سفر  بي بازگشت سردار حاج احمد...


ادامه مطلب ...

صلوات ((((با عرض تقدير و تشكر از زحمات بي شائبه و خدمات ارزنده  دوستان بزرگوار آقایان حمید علوی ،حسین اختراعی ،اسماعیل فتخانی ، ابراهیم ملک لو  چه مادي و معنوي  در یاری رساندن ادامه سایت ،آرزوي موفقيت براي اين بزرگواران را از درگاه ايزد منان خواستارم.))) ) =================================  (01/29 مخابرات ) (03/02 پرسنلی )(03/30 واحد 107)(04/27 دیدبانی) (05/31 تدارکات)(07/04 ستاد)(07/25 ضد رزه)(08/30 ادوات) (09/28 واحد 106)(10/26 کالیبر)(11/24 واحد 120)(12/15 واحد زرهی) =================================    
طراحی توسط طراحی سایت آریا